تبلیغات
مطالعات تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی
مطالعات تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی
تفتا
اوضاع دینى, فرهنگى و اجتماعى سده ششم هجرى
به گزارش ابن جوزى (511 - 597ق)

نگارش استاد عالم زاده

چکیده:
این مقاله بر پایه گزارش هایى كه ابن جوزى, مورخ, فقیه و واعظ بزرگ حنبلى در آثار متعدد خود آورده است ـ و از این حیث در میان دانشمندان اسلامى بى نظیر مى باشد ـ تصویرى نسبتا روشن از اوضاع دینى, فرهنگى و اجتماعى خلافت عباسیان در سده ششم قمرى در بغداد به دست مى دهد. ابن جوزى كه تقریبا سراسر سده ششم را در بغداد سپرى كرده, گزارش هاى باارزشى را ارائه مى كند, زیرا وى از نزدیك یا شاهد رویدادهاى گوناگون روزگار شش تن از خلفاى عباسى بوده و یا خود در آن رویدادها سهم و نقش داشته است; هرچند كه خواننده صاحب نظر ـ با توجه به شناختى كه از شخصیت دینى, علمى و سیاسى وى در همین مقاله به دست مىآورد ـ نباید از القائات فرقه اى او غافل بماند.

ابوالفرج جمال الدین عبدالرحمن بن على بن محمد بن على بن عبدالله بن حمادى بن محمد بن جعفر الجوزى قرشى تیمى بكرى بغدادى (511 - 597ق1117/ ـ 1201م), مورخ, واعظ, مفسر و فقیه حنبلى است كه نسب وى به محمد فرزند ابوبكر, نخستین خلیفه, مى رسد.(1) شهرت وى به ابن جوزى به سبب نسبت جد او به فرضه الجوزه (بارانداز جوزه) در بصره یا محله جوز در غرب بغداد است.(2)
ابن جوزى كودكى را در رفاه, صلاح و عفاف(3) و به سرپرستى مادر و عمه اش سپرى كرد, با كسى آمیزش نداشت و با كودكان بازى نمى كرد.(4) خود مى گوید كه مادر التفات چندانى به وى نداشته است.(5) عمه اش او را براى كسب علم به دایى اش, ابوالفضل محمدبن ناصر بغدادى سپرد.(6) خود در المنتظم مى نویسد كه ابوالفضل عهده دار آموختن حدیث به من شد و من مسند احمد بن حنبل و دیگر كتاب هاى مهم و اصلى را به قرائت او نزد شیوخ شنیدم و به خاطر سپردم.(7)
نخستین سماع ابن جوزى در پنج سالگى (516ق) بود.(8) خود در صیدالخاطر مى نویسد, من از كودكى شیفته دانش و علاقه مند بودم كه همه رشته هاى علوم را بیاموزم و هر رشته را به كمال فرا گیرم.(9) نیز مى افزاید: تحمل سختى ها در راه كسب دانش در كام جان من از عسل برایم شیرین تر بود. در كودكى قرصى چند نان خشك بر مى داشتم و براى آموختن حدیث بیرون مى رفتم و بر كنار نهر عیسى مى نشستم و آن نان را به یارى آب مى خوردم. چشم همت من, چیزى جز لذت كسب دانش نمى دید.(10) از مطالعه سیر نمى شدم. فهرست كتاب هاى وقف شده بر مدرسه نظامیه را كه بالغ برشش هزار مجلد است, دیده ام. هم چنین فهرست كتاب هاى ابوحنیفه, حمیدى, شیخ عبدالوهاب بن ناصر و ابو محمد بن خشاب را هم كه چندین بار چهارپا بود, دیده ام, و هنوز در طلب آموختنم. (11)
آن چه ابن جوزى در مشیخه و وفیات المنتظم در باب مشایخ و استادان خود آورده است, تصویر نسبتا روشنى از آموخته هاى او به دست مى دهد و با توجه به تاریخ درگذشت استادانش معلوم مى شود كه وى در دوران كودكى و نوجوانى در مجالس درس بسیارى از بزرگان علم و ادب حضور یافته و از آنان در علوم متداول زمان اجازه كتبى یا شفاهى اخذ كرده است. ابن جوزى در جاى جاى المنتظم به ویژه در وفیات آن(12) بیش از هفتادتن و در مشیخه 89 تن(13) از استادان خود را نام مى برد كه بسیارى از آنان به وى اجازه روایت داده اند.(14)
ابن جوزى از سیزده سالگى به تإلیف پرداخت(15) و از آن جا كه تا پایان عمر از نوشتن باز نایستاد, شمار آثارش بسیار است. قدرت ذهنى شگفت انگیزش نیز او را یارى داده است, ابن دبینى مى گوید: ((كسى را نمى شناسم كه بیش از ابن جوزى در رشته هاى گوناگون علمى تإلیف كرده باشد. جزوه اى دیدم كه اختصاص به نام كتاب هاى او داشت)).(16)
در باب كثرت آثار وى گفته اند: اگر شمار جزواتى را كه نوشته است بر روزهاى زندگانى وى تقسیم كنند, معلوم مى شود كه وى در هر روز نه جزوه كتابت كرده است(17) و از این جهت وى را با ابو جعفر محمد بن جریر طبرى كه گفته شده روزى چهل صفحه كتابت مى كرده است, مى توان مقایسه كرد. هم چنین نوشته اند كه ابن جوزى تراشه قلم هایى را كه با آن ها احادیث پیامبر اكرم(ص) را مى نوشته, گرد آورده بود. هنگام مرگ وصیت كرد كه آب غسل او را با آن ها گرم كنند, و چنین كردند. این تراشه ها بیش از مقدار مورد نیاز بود.(18)
برخى از محققان از بسیارى آثار ابن جوزى با ناباورى اظهار شگفتى كرده اند, اما با توجه به این كه وى حدود نود سال زندگى كرده و هر گز وقت خود را ضایع نمى كرده است, جاى شگفتى نیست. خود در اغتنام فرصت گفته است: گروه كثیرى, همان گونه كه مردم عادت دارند, با من دیدار مى كنند. از آن جا كه وقت را گران بهاترین چیزها مى دانم, این دیدارها را خوش نمى دارم, اما اگر از این كار خوددارى كنم, ارتباطات مإلوف مى گسلد و اگر به این دیدارها ادامه دهم, وقت ضایع مى شود; پس تا آن جا كه مى توانم از دیدار سر باز مى زنم و اگر ناگزیر دیدارى پیش آید, كم سخن مى گویم تا زمان دیدار كوتاه شود. افزون بر این, كارهایى براى هنگام ملاقات, از پیش آماده مى كنم تا آن زمان بیهوده سپرى نشود. پس قطعه قطعه كردن كاغذ, تراشیدن قلم, دسته كردن دفترها و كارهایى مانند این ها را كه نیاز به اندیشیدن و حضور ذهن ندارد - و به هر حال باید وقتى نیز صرف آن ها شود - براى این اوقات مى نهم.(19)
با عنایت به آن چه ابن جوزى خود در باب شمار تإلیفات خویش (دوهزار اثر) بیان كرده است و با توجه به شمار تإلیفات بازمانده از وى (حدود 384 اثر), همان طور كه از منابع برمىآید, باید پذیرفت كه بسیارى از آثار وى بر اثر سوانح طبیعى, جنگ ها و آتش سوزىها از میان رفته است.(20)
دوران زندگى ابن جوزى مقارن با خلافت شش تن از خلفاى عباسى است: المسترشد (512 - 529ق/ 1118 - 1135م), الراشد (529 - 530ق), المقتفى (530 - 555ق), المستنجد (555 - 566ق), المستضىء, (566 - 575ق) و الناصر (575 - 622ق).
بغداد در این روزگار همچون دیگر شهرها و مانند بسیارى از دوران هاى دیگر پرآشوب و محل برخوردهاى تعصب آمیز بین فرقه هاى مختلف و گروه هاى كلامى و مذاهب فقهى بود كه به صورت هاى گوناگون, چون مناظره, مجادله و منازعات شدید, جلوه گر مى شد. در این برخوردها با انتقال قدرت از خلیفه اى به خلیفه دیگر و گاه با عزل و نصب وزیرى, یا با روى كار آمدن امیرى, فرقه اى یا گروهى بر دیگر گروه ها تفوق مى یافت. هم چنین گاه اتفاق مى افتاد كه برخى از علما با قدرت بیان یا شخصیت علمى یا مذهبى خویش خلیفه یا وزیرى را متمایل به مذهب خویش سازند و موجباب برترى گروه و رونق مذهب خویش را فراهم آورند و مخالفان را از صحنه خارج و منزوى كنند. ذكر نمونه هایى از وقایع مذكور در المنتظم مى تواند تا اندازه اى نشان دهنده سیماى فكرى و اجتماعى آن روزگار باشد:
در 515 ق قاضى ابوالقاسم اسماعیل بن ابى العلإ صاعد بن محمد بخارى, معروف به ابن دانشمند,مدرس حنفیان, به بغداد آمد و در خانه سلطان به وعظ نشست. سلطان و خواص در مجلس او حضور یافتند. شافعیان به دارالخلافه شكایت بردند كه ابن دانشمند در باب بزرگان مذهب ما بى اعتنایى روا مى دارد.(21)
ابوالفتوح محمد بن فضل اسفراینى معروف به ابن معتمد (487 - 538ق) در رباط خویش مجلس داشت و بر مذهب اشعرى سخن مى گفت. سخنان او فتنه ها و لعن ها برانگیخت و میان او و ابوالحسن على بن حسین غزنوى (متوفاى 551ق) معارضاتى در گرفت. یكدیگر را بر منبر دشنام دادند. ابوالحسن غزنوى نزد سلطان رفت و گفت: ابوالفتوح فتنه انگیز است و بارها در بغداد آشوب بر پا كرده, صواب آن است كه او را از شهر اخراج كنند. پس سلطان فرمان داد, و ابوالفتوح در رمضان همان سال از بغداد اخراج شد.(22)
ابوالحسن غزنوى كه به نوشته ابن جوزى تمایل به تشیع داشت و براى خاندان خلافت احترام چندانى قائل نبود, پس از مرگ سلطان مسعود سلجوقى (547 ق/ 1152م) خود گرفتار شد. اموالش مصادره گشت و او را از سخنرانى بازداشتند.(23)
در آغاز خلافت المستضىء, ابوالمظفر محمد بن محمد بروى (متوفاى 567ق) به تبلیغ مذهب اشعرى و ذم حنابله پرداخت.(24) به نوشته ابن جوزى وى در نظامیه در سخنرانى خود گفت اگر كار در دست من بود, بر حنبلیان جزیه تعیین مى كردم. از این رو خود و زن و فرزند كوچكش به دست حنبلیان مسموم و كشته شدند.(25)
منازعات و اختلافات فرقه ها و مذاهب گاه چنان بالا مى گرفت كه به منع وعاظ از جلوس بر منبر منتهى مى شد, چنان كه در المنتظم آمده, از اواسط 550 ق تا آغاز 552ق وعاظ به جز سه تن از سخنرانى بر منابر منع شده بودند.(26)
در لابه لاى رویدادهایى كه ابن جوزى در المنتظم آورده است, به رغم فشارهاى فراوان علماى اهل سنت و دولتمردان عباسى, نشانه هایى از تلاش هاى شیعیان اثنا عشرى براى كسب قدرت به چشم مى خورد:
در 547 ق مردى متصوف كه مردم را موعظه مى كرد, دستگیر شد. او را به دیوان بردند. نزد وى الواحى از گل یافتند كه بر آن ها نام امامان دوازده گانه نوشته شده بود. پس او را به اتهام رفض سر برهنه در محله باب النوبى گرداندند و پس از تإدیب خانه نشین كردند.(27)
هم چنین در 559 ق محتسب به فرمان وزیر, گروهى از حصیربافان را در شهر گرداند, جرم آنان این بود كه نام دوازده امام را بر حصیرها نوشته بودند.(28)
گزارش هاى دیگر نیز از زمینه مساعد براى پذیرش تشیع حكایت مى كند. چنان كه ابن جوزى یكى از علل توجه مردم به صدقه بن وزیر واسطى را كه در بغداد بر منبر مى رفت, سخنان رفضآمیز وى ذكر مى كند.(29) رفتن المقتفى در 553ق به زیارت مرقد امام حسین(ع) نیز مى تواند یكى از نشانه هاى نفوذ و قدرت تشیع در این دوران باشد. (30) در وقایع سال 571 ق نیز آمده است كه تشیع در این ایام نیرو گرفت, تا آن جا كه صاحب المخزن به خلیفه مى نویسد كه ابن جوزى را باید در مبارزه با بدعت ها تقویت كرد.(31)
در این دوران تصوف نیز زمینه مساعدى براى رشد یافت. گزارش هایى این سخن را تإیید مى كند: بنفشه, كنیز محبوب خلیفه, المستضىء, در بازار مدرسه, رباطى براى زنان صوفى بنا نهاد و خود آن را گشود و در آن سخن راند و آن را به خواهر ابوبكر صوفى, شیخ رباط روزنى, اختصاص داد.(32) ابوالحسن محمد بن مظفر بن على بن مسلمه (متوفاى 542ق) هم خانه خود در دارالخلافه را رباط صوفیه كرد. (33)
ابن جوزى در صیدالخاطر تصویرى این چنین از روزگار خود ارائه مى كند: از این روزگار و مردم آن سخت بپرهیز. نیكى و ایثارگرى بر جاى نمانده است, كسى نیست كه در اندیشه مردم باشد و كسى نیست كه به یارى درویشان برخیزد. اعانت ها یا به عنوان اداى نذر است یا همراه با استخفاف.(34) در جاى دیگر مى نویسد كه بیشتر دولتمردان از بیم بر كنارى از منصب, تن به اجراى فرمان هاى ستمكارانه فرمانروایان مى دهند و بسیارى كسان را دیده ام كه براى كسب مقام قضا یا شهادت از بذل مال دریغ نمى كنند و هدف آنان از این كار جاه طلبى است. آنان - گاه با دریافت مبلغى ناچیز و گاه از بیم صاحبان قدرت - بر آن چه شناختى از آن ندارند, شهادت خلاف واقع مى دهند.(35)
درباره مدارس مى گوید: تإسیس مدارس در روزگار ما مخاطرهآمیز است, زیرا گروه كثیرى از متفقهان براى آموختن علم جدل در آن ها سكنامى گزینند. از علوم شریعت روى مى گردانند, از آمد و رفت به مساجد دورى مى جویند و به مدرسه و القاب بسنده مى كنند.(36)
درباره رباطها و خانقاه ها نیز مى نویسد: آن ها خالى از هر گونه فایده اند, زیرا صوفیان در آن ها بساط جهل و تن پرورى مى گسترند و آواى محبت و قرب دروغین سر مى دهند, از اشتغال به آموختن سر باز مى زنند و سیره عرفاى راستین چون سرى و جنید را ترك مى كنند.(37)
ابن جوزى روزگار خویش را دوران ریا, شهرت طلبى, عوام فریبى و مریدپرورى مى خواند و مى نویسد: كسانى را در جامه پارسایان مى بینیم كه بهترین غذاها را مى خورند, با توانگران دوستى دارند, از درویشان دورى مى جویند, بدون حاجبان و خادمان خویش جایى نمى روند, بر مردم تكبر مى ورزند, از این كه مولانا خوانده شوند, لذت مى برند و روزگار خود را به بیهودگى تباه مى كنند.(38) بیشتر سلاطین از راه هاى نادرست مال گرد مىآورند و در راه هاى ناشایست خرج مى كنند. گویى آن اموال نه از آن خدا كه از آن خودشان است. دانشمندان نیز یا بر اثر فقر یا از بیم نام و جان با آنان همراهى مى كنند.(39)
نكته تإمل برانگیز در عصر ابن جوزى (سده 6 ق / 12م) سكوت نسبتا آشكار دستگاه خلافت و بزرگان بغداد در برابر یكى از بزرگ ترین رویدادهاى تاریخ جهان, یعنى جنگ هاى صلیبى (490-690ق / 1094 - 1291م) است كه میان مسلمانان و مسیحیان و به بیانى دیگر میان شرق و غرب, نزدیك به دویست سال ادامه داشت.(40) ابن جوزى به عنوان مسلمانى دانشمند و مورخ روزگار خود تقریبا معاصر و شاهد دو دوره از این جنگ ها بوده است: دوره فتوحات صلیبیان یعنى تصرف بخش بزرگى از شام و تشكیل امارت نشین هاى لاتینى در شهرهاى بیت المقدس, انطاكیه, طرابلس و رها (اورفا), و دوره واكنش مسلمانان در مقابل صلیبیان به سر كردگى سرداران رشید جامعه اسلامى چون عمادالدین زنگى, نورالدین زنگى و سپس صلاح الدین ایوبى و باز پس گیرى بیت المقدس و دیگر شهرهاى مهم كه تقریبا خودجوش و بى ارتباط با مركز خلافت تحقق یافت.
خلفاى ناتوان عباسى, امرا و وزراى جاه طلب و علماى غافل بغداد چنان سرگرم بازىهاى سیاسى, درگیرىها و قدرت جویى هاى فردى, منازعات كلامى و كشمكش هاى مذهبى بودند كه نه تنها اقدامى در برانگیختن مسلمانان و گسیل كردن نیرو براى مقابله انجام نگرفت, بلكه استمداد مكرر گروه هایى از مردم جنگ زده شام كه به بغداد پناه مىآوردند, نیز بى پاسخ ماند.(41)
در آثار ابن جوزى هم, چنان كه انتظار مى رود, به نكاتى كه از همدردى و نگرانى وى در برابر این تصادم بزرگ حكایت كند, بر نمى خوریم, حتى در المنتظم, بزرگ ترین تإلیف تاریخى او نیز به جز خبرهایى كوتاه از این درگیرىها كه گاه از لابه لاى حوادث هر سال به دست مى دهد, چیز قابل توجهى نمى یابیم.
نگاهى به گزارش هاى مربوط به مجالس وعظ و خطابه هاى ابن جوزى, كه به گواهى شاهدان عینى یكى از مبرزترین خطیبان روزگار خود بوده, به شناخت اوضاع دینى, اجتماعى و فرهنگى این سده یارى مى دهد; چندان كه مى توان گفت زندگى اجتماعى - فرهنگى ابن جوزى با نخستین مجالس وعظ وى آغاز مى شود و بیشترین مایه شهرت وى نیز همین بعد زندگانى اوست كه تا پایان عمر در آثار خود او و دیگران منعكس شده است:
نخستین بار در 520 ق / 1126م كه هنوز كودكى نه ساله بود, بر منبر رفت. خود مى نویسد كه مرا نزد ابوالقاسم على بن یعلى علوى هروى بردند. او سخنانى از وعظ به من آموخت و پیراهنى بر من پوشاند و آن گاه كه براى وداع با مردم بغداد در رباطى نزدیك باروى شهر نشست, مرا بر منبر فرستاد. من آن چه از وى آموخته بودم, در اجتماعى كه نزدیك به پنجاه هزار تن بود, بیان كردم.(42)
ابن جوزى در زمان وزارت ابن هبیره(544 - 560 ق) با سخنرانى هاى خویش كه هر جمعه در منزل او برگزار مى شد, به شهرت رسید. خطوط اصلى محتواى خطبه هاى وى احیاى قدرت خلافت, دفاع شدید از سنت, رد بدعت و مخالفت با اهل بدعت, ستایش از امام احمد و پیروان او و سرزنش مخالفان آنان بود.(43) در مجالس وعظ ابن جوزى, خلفا, وزرا, دانشمندان و بزرگان شركت مى كردند. وى در المنتظم به برخى از این مجالس اشاره مى كند; مثلا مى نویسد كه پس از در گذشت المقتفى و در آغاز خلافت المستنجد (ربیع الاول 555) مجلسى براى سوگوارى به مدت سه روز در بیت النوبه منعقد شد كه من در آن سخن راندم... المستنجد در پایان ماه سوگوارى پدرش به من و گروهى از دولتمردان و دانشمندان خلعت بخشید و به من اجازه داد كه در جامع قصر سخنرانى كنم. از 28 ربیع الاخر در این جامع به وعظ پرداختم. در این مجلس پیوسته بین ده تا پانزده هزارتن شركت مى جستند.(44)
در دوره خلافت المستضى (566 - 575 ق/ 1171 - 1179م), ابن جوزى به اوج شهرت خویش رسید. تا آن جا كه به عنوان بزرگ ترین واعظ حنبلیان شناخته مى شد. در 21 جمادى الاول 574 خلیفه فرمان داد كه صفه اى در جامع قصر براى جلوس و سخنرانى شیخ ابوالفتح بن منى, فقیه حنبلى بسازند و در جمادىالاخر همین سال فرمان داد كه قبر احمد بن حنبل را بازسازى كنند. پیروان دیگر مذاهب از این كارها كه براى حنبلیان انجام مى گرفت - و پیش از آن معمول نبود - سخت آزرده شدند. ابن جوزى مى گوید: مردم به من مى گفتند: گرایش خلیفه به حنابله به خاطر تو و از تإثیر كلام توست... و من براین, خداى را سپاس مى گویم.(45)
ابن جبیر ضمن مشاهدات خویش از بغداد (580 ق / 1184م) در گزارش ((مجالس علم و وعظ)) با ستایشى مبالغهآمیز از شخصیت علمى, ادبى و دینى ابن جوزى تصویرى روشن از یكى از مجالس وعظ او به دست مى دهد: بامداد روز شنبه در مجلس شیخ فقیه ... ابن جوزى كه در برابر منزل او در ساحل شرقى دجله بر پا مى شد, حاضر شدم. پس از جلوس وى بر منبر و پیش از شروع خطابه, بیست و چند تن قارى با همخوانى و ترتیبى خاص آیاتى از قرآن مجید را تلاوت كردند. آن گاه وى به خطابه پرداخت . در آغاز هر بخش از سخن خویش اوایل آیات خوانده شده, و در پایان هر بخش اواخر آن آیات را همچون قافیه مىآورد و در عین حال ترتیب آیات را نیز حفظ مى كرد... سخن او دل ها را شیفته مى ساخت و به پرواز در مىآورد و جان ها را مى گداخت تا آن جا كه بانگ ناله برمى خاست و گنهكاران فریاد توبه و استغاثه برمى كشیدند و چون پروانگان كه خود را به شعله شمع مى زنند, به پاى وى مى افتادند... و گروهى از خود بى خود مى شدند... آن گاه طرح مسائل آغاز شد و از هر سوى مجلس رقعه هاى سوال به سوى وى روان گشت. او بى درنگ بدان ها پاسخ مى داد, بیشترین فایده مجالس او همین پاسخ به پرسش ها بود. (46)
ابن جبیر از دو مجلس دیگر وى در همان سال گزارش مى دهد: یكى در سحرگاه پنجشنبه 11 صفر درباب بدر در صحنى از كاخ هاى خلیفه و دیگرى در روز شنبه 13 صفر در همان جا. در گزارش مجلس اول آورده است كه در این مجلس, علاوه بر عموم مردم, خلیفه و مادرش و كسانى دیگر از حرم او حاضر بودند.(47)
ابن جوزى بارها در المنتظم به مجالس خود و استقبال مردم از آن ها اشاره مى كند; مثلا در یك جا مى نویسد: به فرمان خلیفه, المستضىء در پنجشنبه 5 رجب 570 بعد از نماز عصر مجلسى درباب بدر برپا شد. مردم از هنگام نماز صبح شروع به گرفتن جا براى خویش كردند, هر صفه به 18 نفر به بهاى 618 قیراط واگذارمى شد.(48)
در جاى دیگر مى گوید: در روز عاشوراى 571 ق به فرمان خلیفه مجلسى در حضور وى بر پا شد. مردم از نیمه شب براى شنیدن سخنان من به باب بدر روى آوردند. انبوه جمعیت بیش از حد بود, تا آن جا كه درها را بستند. ناگزیر گروه بى شمارى در راه هاى پیوسته به این مكان ایستادند.(49) در جایى دیگر آورده است كه در 11 رمضان 572 در خانه ظهیرالدین صاحب المخزن به وعظ نشستم. خلیفه حضور داشت, به عامه مردم نیز اجازه ورود داده شد. در این مجلس چنان سخن گفتم كه همه شگفت زده شدند, تا آن جا كه ظهیرالدین به من گفت كه خلیفه به وى گفته است: ((این مرد چنان سخن مى گوید كه گویى از آدمیان نیست)).(50)
ابن جوزى در بسیارى جاها به مجالس دیگر خود اشاره مى كند كه در آن ها خلیفه, وزرا, دولتمردان, علما, فقها, قضات, شیوخ و بزرگان و دیگر طبقات مردم شركت داشته اند.(51) گفته شده كه شمار شركت كنندگان این مجالس گاه به صد هزار تن[!؟] مى رسیده است.(52) در این مجالس غالبا عده زیادى از سر تنبه توبه مى كردند و بعضى از شدت تإثر موى از سر مى كندند.(53) به گفته خود او بیش از صد هزار تن[ !؟]به دست او توبه كردند.(54) و بیش از صدهزار تن[ !؟] نیز به دست وى اسلام آوردند,(55) ولى سبط او مى نویسد: هزار تن یهودى و نصرانى به دست وى مسلمان شدند. (56) نوشته اند كه المستضىء, پیوسته, حتى در هنگام بیمارى در مجالس وعظ او شركت مى جست.(57)
ابن جوزى در مجالسى كه خلیفه حاضر بود به موعظه وى مى پرداخت. چنان كه خود در المنتظم آورده, در مجلسى خطاب به خلیفه گفت: ((اى امیرالمومنین! اگر درباره تو سخن گویم, از تو مى ترسم و اگر سكوت كنم بر تو مى ترسم, اما من به سبب محبت به تو ترس بر تو را بر ترس خویش از تو مقدم مى دارم)).(58)
ابن جوزى جز وعظ و تدریس و گاه شركت در مناظرات علماى مذاهب مختلف(59) و تإلیف كه تقریبا سراسر اوقات او را اشغال مى كرد, به كارى دیگر نپرداخت و حتى جز براى سفر حج از بغداد خارج نشد.(60) با آن كه خلفا و صاحبان قدرت بدو عنایت داشتند,(61) هیچ سمت رسمى و سیاسى برعهده نگرفت و به رغم آن كه مكرر در صیدالخاطر(62) و دیگر آثارش چون تلبیس ابلیس ارتباط علما با دولتمردان را نكوهش و تقبیح مى كند, ولى از جاى جاى المنتظم بر مىآید كه خود با خلفا, وزرا و دیگر صاحبان قدرت در ارتباط بوده است.(63) در دو مورد چنان كه خود مى گوید خلیفه مسئولیتى به وى مى سپارد: نخست این كه در 569ق كه همه وعاظ جز سه تن از تشكیل مجالس ممنوع مى شوند, وى به عنوان تنها خطیب حنبلیان بغداد تعیین مى گردد,(64) اما این سمت را نمى توان مقامى رسمى و دولتى شمرد, زیرا منشإ آن بیشتر قبول عامى بوده كه وى نزد هم مذهبان خود داشته است; مورد دیگر این كه در 571ق به پیشنهاد صاحب المخزن و فرمان خلیفه به عنوان مسئول مبارزه با بدعت ها (تفتیش عقاید) برگزیده مى شود,(65) كه این سمت نیز به نظر مى رسد بیش از آن كه جنبه حكومتى داشته باشد, داراى صبغه مذهبى بوده و با توجه به تعصبى كه ابن جوزى نسبت به اهل بدعت داشته, و در آثارش به ویژه تلبیس ابلیس و صیدالخاطر تجلى یافته,(66) احتمالا وى شرعا خود را مكلف به پذیرفتن این شغل مى دانسته است.
منازعات و مبارزات او در خطابه ها و جلسات درس با فرقه ها و گروه هایى كه وى آنان را اهل بدعت مى شمرد و نیز اقدامات شدیدى كه وى به عنوان مسئول مبارزه با بدعت ها به عمل آورد, موجب گرفتارى او در سال هاى پایانى عمر شد.
در سبب گرفتارى وى نوشته اند: ابن یونس حنبلى در 583ق1187/م كه وزارت الناصر را بر عهده داشت, احتمالا به اشاره ابن جوزى و با حضور وى, مجلسى بر ضد عبدالسلام بن عبدالوهاب بن عبدالقادر جیلى منعقد ساخت و در آن فرمان داد تا كتابخانه وى را به سبب داشتن كتاب هاى زندقه و ستاره پرستى و علوم اوایل بسوزانند و مدرسه نیاى او را از وى بازستانند و به ابن جوزى بسپارند.(67)
اما هنگامى كه الناصر, در 590 ق, وزارت خویش را به ابوالمظفر مویدالدین محمد بن احمد معروف به ابن قصاب كه شیعه بود, سپرد, وى ابن یونس حنبلى را بازداشت كرد و یاران او را تحت تعقیب قرار داد. عبدالسلام بن عبدالوهاب هم ابن جوزى را به عنوان مردى ناصبى و از فرزندان ابوبكر و یكى از بزرگ ترین یاران ابن یونس به ابن قصاب معرفى كرد و گفت مدرسه نیاى مرا گرفتند و به او سپردند و با مشورت او كتابخانه من سوزانده شد. ابن قصاب این داستان را با الناصر كه به شیعیان گرایش داشت و با ابن جوزى میانه اى نداشت و گاه گاه نیز در مجالس وعظ او مورد سرزنش قرار مى گرفت, در میان نهاد. پس خلیفه فرمان داد تا ابن جوزى را به عبدالسلام واگذارند. عبدالسلام به خانه ابن جوزى آمد, او را دشنام داد, با وى تندى كرد, بر خانه و كتابخانه او مهر نهاد و خانواده اش را پراكنده ساخت.(68)
ابن جوزى با این كه به عنوان شخصیت ممتاز حنبلیان در روزگار خویش شناخته شده است و معاصران او شوكت و رونق مذهب حنبلى را بر اثر مجاهدات و شخصیت علمى او مى دانسته اند, بزرگانى از حنبلیان پس از او چون شیخ موفق الدین مقدسى درباب او گفته اند: از تصانیف وى در سنت و از روش وى در پیروى از سنت خشنود نیستم.(69)
ابن قادسى پس از ستایش ابن جوزى در زهد و عبادت مى نویسد: گروهى از مشایخ ائمه مذهب ما از او ناخشنودند, زیرا در سخنانش گرایش به تإویل دیده مى شود.(70) به نظر مى رسد برخى از سخنان وى در مجالس وعظ و نیز بعضى از آثار وى در ایجاد ناخشنودى هم مذهبانش بى تإثیر نبوده است. سبط ابن جوزى مى نویسد: روزى جدم ابوالفرج در حضور خلیفه الناصر و دانشمندان بزرگ بغداد بر منبر بود, یزید را لعن كرد, گروهى برخاستند و مجلس را ترك كردند.(71) همو مى نویسد كه جدم در كتاب الرد على المتعصب العنید المانع من ذم یزید گفته: در حدیث آمده است كه هر كس صد یك اعمالى چون اعمال یزید را مرتكب شده باشد, ملعون است... و در این زمینه احادیثى را كه بخارى و مسلم در صحاح خویش آورده اند, ذكر مى كند.(72)
ستایش هاى ابن جوزى از اهل بیت(علیهم السلام) نظیر ذكر فضایل على(ع),(73) حضرت فاطمه(س),(74) و ذكر روایاتى در ستایش از حضرت امام حسین(ع),(75) و نقل حدیث از برخى امامان معصوم(علیهم السلام),(76) بعضى از بزرگان شیعه را بر آن داشته كه در باب شیعه بودن ابن جوزى سخن گویند. خوانسارى مى نویسد: بعید نیست كه ابن جوزى شیعه بوده و بنا بر مصلحت تظاهر به تسنن مى كرده است.(77) آن گاه این دلایل را براى نظر خویش بیان مى كند:
1- او بر منبر روایت ((رد الشمس)) را در شإن على(ع) نقل كرده است.
2- چنان كه جمهور علما روایت كرده اند, روزى با حضور پیروان دو مذهب (تشیع و تسنن) از وى سوال شد كه ابوبكر افضل است یا على(ع)؟ وى در پاسخ گفت: ((من كان بنته فى بیته)). نیز در رجال محدث نیشابورى آمده است كه از وى درباره شمار امامان سوال شد. وى پاسخ داد: ((اربعه اربعه اربعه)).
3- از او سوال شد چگونه قتل امام حسین(ع) را به یزید نسبت مى دهند, در حالى كه یزید در شام بود و امام در عراق؟ وى در پاسخ این بیت شریف رضى را خواند:
سهم اصاب و رامیه بذى سلم
من بالعراق لقد ابعدت مرماك(78)
اما به دلایل متعدد پذیرفتن تشیع وى درست نیست, هر چند معرفت و ارادت او را نسبت به على(ع) نمى توان انكار كرد. وى فصلى از كتاب صیدالخاطر را با عنوان ((الحق مع على بن ابى طالب)) به بیان منزلت والاى آن حضرت نزد پیامبر اكرم(ص) اختصاص داده است و مى گوید: علما در این نظر متفق اند كه على(ع) نجنگید مگر آن كه مى دانست حق با وى است; و به این حدیث مشهور نبوى استشهاد مى كند كه ((اللهم ادر معه الحق كیفما دار)).(79)


پى نوشت ها:
1. محمد بن احمد ذهبى, تذكره الحفاظ (حیدر آباد دكن, 1390 ق / 1970 م) ج4, ص 1342.
2. یوسف بن جوزى, تذكره الخواص (بیروت, 1401 ق / 1981م) ج8, ص 481 ; ابن خلكان, وفیات الاعیان (قاهره, 1372 ق / 1953م) ج3, ص 142 و محمد بن احمد ذهبى, همان.
3. عبدالرحمن بن جوزى, صید الخاطر (بیروت, 1407 ق / 1987 م) ص 578 و ابن رجب, ذیل طبقات الحنابله (قاهره 1372 ق / 1953 م) ج1, ص 412.
4. ابن كثیر, البدایه, ج13, ص 32.
5. مصطفى عبدالواحد, مقدمه ذم الهوى (قاهره, 1381 ق / 1962 م) ص 4 به نقل از: عبدالرحمن بن جوزى, همان.
6. ابن رجب, همان, ص 400 و 412 ; ابن خلكان, همان, ج 4, ص 293 ; محمدبن احمد ذهبى, همان و ابن عماد, شذرات الذهب, (قاهره , 1350 ق) ج4, ص 230.
7. عبدالرحمن بن جوزى, المنتظم (بیروت 1357 ـ 1359 ق) ج 7 و 8, ص 164 و ج10, ص 162 و 163.
8. محمد بن احمد ذهبى, همان, ج 4, ص 1342.
9. عبدالرحمن بن جوزى, صید الخاطر, ص 59.
10. همان, ص 316.
11. همان, ص 571 و 572.
12. همو, المنتظم, ج 9 و 10.
13. همان, ص 197 ـ 202.
14. ابن رجب, همان, ج 1, ص 401.
15. همان, ص 416.
16. محمد احمد ذهبى, المختصر المحتاج الیه من تاریخ ابن دبینى (بیروت, 1407ق/ 1985 م) ص 238.
17. ابن خلكان, همان, ج 3, ص 141 و ر.ك: محمد بن ذهبى, سیر اعلام النبلإ, به كوشش شعیب ارنووط و محمد نعیم عرقسوس (بیروت, 1405 ق / 1958 م) ج 21, ص 377.
18. ابن خلكان, همان.
19. عبدالرحمن بن جوزى, صید الخاطر, ص 306 و 307.
20. ر.ك: همو, المنتظم, ج 10, ص 190 و یوسف بن جوزى, مرآه الزمان (حیدرآباد دكن; 1371ق / 1952م) ج 8, ص 232 و عبدالرحمن علیمى, المنهج الاحمد, به كوشش محمد محى الدین عبدالحمید (بیروت, 1404 ق / 1984 م) ج1, ص 80.
21. عبدالرحمن بن جوزى, المنتظم, ج 9, ص 224.
22. همان, ج 10, ص 107 ـ 108 و 110 ـ 111.
23. همان, ص 110 و ر.ك: ص 125.
24. همان, ص 239.
25. همان, حاشیه.
26. همان, ص 169.
27. همان, ص 147 و 148.
28. همان, ص 208.
29. همان, ص 204.
30. ر.ك: ج 10, ص 181.
31. همان, ص 259 و ابن رجب, همان, ج 1, ص 407.
32. عبدالرحمن بن جوزى, همان, ص 271.
33. همان, ص 129.
34. عبدالرحمن بن جوزى, صید الخاطر, ص 469.
35. همان, ص 445.
36. همان, ص 475.
37. همان.
38. همان, ص 485.
39. همان, ص 510.
40. صلیب خلیل حتى, تاریخ عرب, ترجمه ابوالقاسم پاینده (تهران, 1366) ص806.
41. همان, ص 807 ـ 822.
42. عبدالرحمن بن جوزى, المنتظم, ج 9, ص 259.
43. ابن رجب, همان, ج 1, ص 403.
44. عبدالرحمن بن جوزى, المنتظم, ج10, ص 193 و 194.
45. همان, ص 283 ـ 284.
46. ابن جبیر, رحله (بیروت, 1384 ق / 1964 م), ص 196 ـ 198 و ر.ك: ابن رجب, همان, ج 1, ص 411.
47. همان, ص 198 ـ 200.
48. عبدالرحمن بن جوزى, المنتظم, ج 10, ص 252.
49. همان, ص 256.
50. همان, ص 265.
51. همان, ص 284.
52. ر.ك: محمد بن احمد ذهبى, العبر (بیروت, 1405 ق / 1985 م) ج 3, ص 119 و عبدالله یافعى, مرآه الجنان (1390 ق / 1970 م) ج 3, ص 489.
53. عبدالرحمن بن جوزى, همان, ص 263, 267 و 269.
54. همو, القصاص و المذكرین, به كوشش ابوحاحد محمد سعید بن بسیونى زغلول (بیروت, 1406 ق / 1986 م) ص 117.
55. همان.
56. یوسف بن جوزى, مرآه الزمان, ج 8, ص 482.
57. ابن رجب, همان, ج 1, ص 407.
58. عبدالرحمن بن جوزى, المنتظم, ج 10, ص 285.
59. همان, ص 285.
60. همان, ص 120 و 182 و ابن رجب, همان, ص 411.
61. به ترتیب پى نوشت فوق: همان, ص 284 و همان, ص 409.
62. عبدالرحمن بن جوزى, صیدالخاطر, ص 508 و 511.
63. همو, المنتظم, ج 10, ص 257, 259 و... .
64. همان, ص 242.
65. همان, ص 259.
66. ابن رجب, همان, ج 1, ص 403.
67. همان, ص 425 و 426.
68. ابوشامه, تراجم رجال القرنین, به كوشش محمد زاهد كوثرى (قاهره, 1366 ق / 1947 م) ص ;6 محمد بن احمد ذهبى, سیر اعلام النبلإ, ج 21, ص 377 و ابن رجب, همان, ص 425 و 426.
69. ابن رجب, همان, ص 414 و 415 و محمد بن احمد ذهبى, همان, ج 2, ص 381 و 383.
70. ابن رجب, همان, ص 414.
71. یوسف بن جوزى, تذكره الخواص, ص 261 و ر.ك: همو, مرآه الزمان, ج 8, ص 496.
72. همان.
73. یوسف بن جوزى, تذكره الخواص, ص 284.
74. همان, ص 278.
75. همان, ص 245 ـ 246 و 252.
76. همان, ص 324.
77. محمد باقر خوانسارى, روضات الجنات, به كوشش اسد الله اسماعیلیان (قم, 1392 ق) ج 5, ص 38.
78. ر.ك: شریف رضى, دیوان (بیروت, 1310 ق) ج 2, ص 593.
79. عبدالرحمن بن جوزى, صیدالخاطر, ص 503.



طبقه بندی: فرهنگ و تمدن اسلامی،
ارسال در تاریخ یکشنبه 1389/11/17 توسط حامد محمدی

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ